مسلم سلیمانی

 
خلوتگه بی نام
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦
 

::به اطلاع دوستان و دوستداران شعر و ادب می رساند که به نشانی جدید مراجعه نمایند.

 

:::نشانی:http://khalvatgahebinam.ir

 


 
 
بعد از این زمزمه عشق بیا خواهم کرد
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

بعد از این زمزمه عشق بیا خواهم کرد

سر کف پای گلی سرخ فدا خواهم کرد

دست در گردنش انداخته در شهر غریب

قدمی رفته و کوتاه صفا خواهم کرد

ای که از عشق تو مجنون به هر صحرایم

جز تو عشق همه از سینه جدا خواهم کرد

زخمی از تیر فراق تو دلم راست نصیب

یادگاری که به لطف تو دوا خواهم کرد

می توان شد مگر از فکر تو فارغ نفسی

سپری بی تو دمی عمر کجا خواهم کرد

میوه ای از لب سرخ تو کجا خواهم چید

خویش را کی بغل گرم تو جا خواهم کرد؟!

  مسلم سلیمانی(بی نام)

 www.khalvatgahebinam.blogfa.com


 
 
آرزوی محال ...
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٢٦
 

کلامی از رفتن

کلامی از مردن

کلامی از تنهایی منِ تنها

کلامی از هیچ نبودنت با من

نگو ...

بگذار ببویمت

بخوانمت

بگذار شیرینی قند لب تو را ...

آه،

ای آرزوی محال

بی خیـــــــــــــــــــــــــــــال ...

مسلم سلیمانی(بی نام)


 
 
هوای دوست
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٢٦
 

باید که نشسته دست بر سر بزنم

وقتی نتوانم به شما سر بزنم

گفتم چو خیال می توانستم کاش

من هم به هوای دوستان پر بزنم

یا همچو نسیم رفته یک ساعت بعد

پشت سر دوست مشت بر در بزنم

افسوس که بیش، پیشِ دلِ خویش

حرفی نشد از فراق دلبر بزنم

شرمنده بغضتان که نتوانستم

با ناخوشیم نوای خوشتر بزنم

حالا که هلال رویتان پیشم نیست

خوب است کمی به آسمان سر بزنم

 

مسلم سلیمانی(بی نام)

 

 


 
 
می شود آیا که به من راه تو
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٢٦
 

می شود آیا که به من راه تو

افتد و بینیم رخ ماه تو

قافله عشق چقدر است راه

تا به زلیخا ز ته چاه تو

دست مرا گیر و به زندان ببر

دست خدا ای که به همراه تو

شرم مدار از من و آی و بگوی

راست که کج هست ز من راه تو

نیست در اقلیم دلت جا مرا

ای که روان حکم لب شاه تو

بود دلم را که بیاید بَرم

شانه به شانه قد کوتاه نو

مسلم سلیمانی(بی نام)

 


 
 
رفتی از دستم و من نیز ز پا افتادم
نویسنده : مسلم سلیمانی - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٢٦
 

رفتی از دستم و من نیز ز پا افتادم

رفتی و از سبد قلب تو جا افتادم

بارها سرزنش خویش از آن روی کنم

یاد تو رفته از دست چرا افتادم

من و تو کوه شدیم و نرسیدیم به هم

رود هم چون که شدیم از تو جدا افتادم

نه از آن روز که من زیر پرت بودم گرم

نه از این فاصله؛ بنگر که کجا افتادم

آه صیاد بیا در قفس اندازم و بَر

پر و بالم بشکست و زپا افتادم

مسلم سلیمانی(بی نام)


 
 
← صفحه بعد